+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۷/۰۲ ساعت 14:32 توسط نبی احمدی
|
نبیام من برانگیخته شدم در شب ِ باشکوه ِ بوسه و باران و بابونه رسالتم رسوایی کسی نیست مبعوث شدم برای آشتی باران و بلوط و پناهنده گیِ پروانههای پریشان در پشت ِ پلکهای تو تا با خیالی آسوده شاعر شوم. در چهل سالهگی غزل را به عقد همیشهگی احساسم درآوردم با مهریهای به وزنِ دوبیتی در سرزمینی به وسعت قلب عاشقان جهان نه ماه در آستین و نه خورشید در جوال ِ معجزه دارم من ام و ردایی بیریا ودلی که کنام ِ کلمات ِ بیکینه است باهمین واژه ها نمیگذارم چیزی از آرزوهای ِ معشوقم از قلم بیفتد. من نبیام! آمده ام به سلام سبزه و سنجاقک و سار درباغهای نامعلق علاقه تا ترجمان ِ سکوت وبهت سبزه و سنگ شوم آمدهام به دل جویی ِ شبانهای بیرمه درمراتع ِ بیزاری برای همدردی با خسته ترین زن ِ جهان و بیعت با برادرانام در "ایلام و کردستان" و خارک و در کشتزارهای گرگان و زاهدان و بختیاری آمده ام برای همدردی با درختان ِ بلوط به استمالت پلکهای متورم پدرم که نمیخواهد بجنگد برای لقمهای نان حلال بشارتم شعر است و شراب بر انگیخته شدم تا باهمتی مضاعف و کاری کارستان خاکستر ِ چپقم را در چشم چاههای نفت بتکانم تاخاک و خواهرانم گرسنه نمانند.