شب می رسد و خیال و خاطر خواهی

تاب و تب شعر و بوسه و هم راهی

شب را به سپیده می رسانند وغزل

در برکه ی دوردست،ماه وماهی

[]  []

شاعر شدی و خیال بافی کردی

دنیای مرا پر از قوافی کردی

با این همه باز جای شکرش باقی ست

ام روز که آمدی تلافی کردی

[]  []

چه گونه بی تو وچشم زلال ات؟!

چه گونه زنده باشم بی خیال ات؟!

بگو : رسم فراموشی چه گونه ست؟!

چه طور از من بریدی خوش به حال ات؟!

[]  []

به دنبال نگاه ات در به در من

تو کم تر دل سپردی ، بیش تر من

من از تو بوسه می خواهم  ،تو مرگم

چرا...؟کفر خدا کردم مگر من ؟!