چه قدر گریه بخندم ، چه قدربغض ببارم ؟

چه قدر خاطره ها را کنار هم بگذارم؟

چه قدر شعر که مانده ست روی دست خیال ام

ولی مجال ندارم ، به ذهن شان بسپارم

شبیه یاد تو این واژه ها درآمد و رفت اند

چراغ چشم تو نگذاشت ، سبز شان بنگارم

گرفتم این که ، زمین رستخیز گل شود، اما

گلی به نام تو تا نیست ، با بهار چه کارم ؟

شبی می آیی و ، آوار می شوی به سر من

اگر هر آینه دیوار چین کنند حصارم .