به روی نیمکتی آن سوی زمان در فاب

پدر بزرگ نشسته ست ،هم چنان در قاب

مرور می کند انگار خاطرات اش را

به گریه می افتد گاه، ناگهان درقاب

واز کنار تمام فصول می گذرد

بدون حرف و کلامی ،عصازنان درقاب

وکاش می دانستم چه گونه می نگرد

زپشت عینک ابری به این جهان درقاب...!

پدر بزرگ، به یاد گذشته می افتد

به روزگار و زمان های بی زمان درقاب

و دستمالش را روی چشم می گیرد

و گریه می کند و ،می خورد تکان درقاب

چه قدرغصه و اندوه و حرف نا گفته ست

درآن دوچشم صمیمی و مهربان درقاب

...

ومن هنوزبه آن حرف ها می اندیشم

به جای خالی او ، به ... پرنده گان در قاب...