پیغمبر باران...
در نی نی چشم ات نگاهی تازه و عریان
گرم و صمیمانه تر است از ظهر تابستان
طعم نگاه ات را و لحن خنده هایت را
می فهمم آن گونه که صحرا نم نم باران
خاموش چون ناقوس گنگ معبدی متروک
زنگار بسته در صدایم گریه یی پنهان
صحرا پراست از شیون عاشق که این گونه
غم می تراود امشب از نی ناله ی چوپان
این خاک بی روح و رمق تا بشکفد از نو
ابر بهاری باید و پیغمبر باران
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۱۱/۲۰ ساعت 0:55 توسط نبی احمدی
|