دوباره شرم و شکایت ، دوباره شوق و هیاهو

دوباره شور به پا کرده آن نگاه بلاجو

همیشه بین من و غم قرابتی ست قدیمی

چو آشنایی دیرینه ی بهار و پرستو

بگو چه گونه بسنجم تو را که حق بگزارم؟!

تمام زنده گی ام یک طرف ، نگاه تو یک سو !

دلم مسافر بی آشیان بی پر و بالی ست

که سوگوار نشسته ست و سر نهاده به زانو

شب است و ...یاد تو بی داد می کند ، مددی کن !

دخیل عشق ببندم  به آن دو معبد جادو