من و غم ...
دوباره شرم و شکایت ، دوباره شوق و هیاهو
دوباره شور به پا کرده آن نگاه بلاجو
همیشه بین من و غم قرابتی ست قدیمی
چو آشنایی دیرینه ی بهار و پرستو
بگو چه گونه بسنجم تو را که حق بگزارم؟!
تمام زنده گی ام یک طرف ، نگاه تو یک سو !
دلم مسافر بی آشیان بی پر و بالی ست
که سوگوار نشسته ست و سر نهاده به زانو
شب است و ...یاد تو بی داد می کند ، مددی کن !
دخیل عشق ببندم به آن دو معبد جادو
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۱۱/۰۳ ساعت 12:43 توسط نبی احمدی
|