دوغزل از زهرا پناهی
سوال کردم و تو بی خیال خندیدی
به شکل ساده ی طرح سوآل خندیدی
سوآل کرده ام : آیا همیشه می مانی؟!
و تو ...به درصد این احتمال خندیدی
به طرح وسعت جغرافیای بی کسی ام
به شرق و غرب و جنوب و شمال خندیدی
چه قدر ساده برای ات از عاشقی گفت ام
چه قدر ساده به این حس و حال خندیدی
شبیه دلقک پیری شدی و بی پروا
به عاشقانه ترین شعر سال خندیدی
چه قدر بایداز این حس و حال بنویس ام؟!
سوآل کردم وتو ... بی خیال خندیدی
" فعل بعید شکستن "
از راه آمدی و غم ام ناپدید شد
بغض ام شکست و بارش باران شدید شد
دل شوره ی نیامدن ات را نسیم برد
بخت دل ام ،به برق نگاه ات سپیدشد
یک عمردل شکسته شدم در نبودن ات
تو آمدی و فعل شکستن بعیدشد
از بس که در حضور توشادم ، امید دل !
غم از شکستن دل من نا امیدشد
"شب های شعر خوانی من"،سوت و کوربود
اما به یمن مقدم تو مثل عید شد
طیع ام ، که مدتی ست بدون غزل شده ست
چشم تو راسرود و شعری جدید شد
چیزی نداشتم به دل ات پیش کش کنم...
این بار ،پیش پای تو،شعرم شهید شد.
زهرا پناهی