غزلی از شاعر و خوش نویس معاصر ؛ محمد پیرانی
آخر قصه ات این جور نباید باشد
این قدر فاصله ها دور نباید باشد
نقش من را تو در این قصه -که دلخواهم نیست -
پاک کن ! صحبتی از زور نباید باشد
قتل یک مورچه از عهده ی من بیرون است
نقش من قاتل منفور نباید باشد
ماهی قصه فرو رفته به رویایی ژرف
سخن از وسوسه ی تور نباید باشد
خواب خورشید ببینم همه ی شب ،اما...
برلبم صحبتی از نور نباید باشد؟!
پاک کن ! خط بزن این قصه و از نو بنویس !
واژه مامور، و معذور نباید باشد
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۹/۱۷ ساعت 1:7 توسط نبی احمدی
|