بدون چشم تو،دنیا خراب و خاکستر

و حال و روز زمان خسته و ملال آور

نمانده غیر رگ و ریشه یی ز هم پوده

از آن درخت صفا گستر بهار آور

چه بغض ها که در آیینه ی گلو پژمرد

چه عقده های فرو خورده یی که شد پرپر

پس از تو ،واهمه درباغ، داغ از پی ی داغ

هراس بی کسی ی باغبان و خشم تبر

من ام خلاصه ی دیروز های ناز و نسیم

مرا به یاد بیاور،مرا ز یاد  نبر

گلی شکفته نشد ای درخت های جوان

که ترجمان بهارید، باغ را چه خبر؟!