باغ راچه خبر؟
بدون چشم تو،دنیا خراب و خاکستر
و حال و روز زمان خسته و ملال آور
نمانده غیر رگ و ریشه یی ز هم پوده
از آن درخت صفا گستر بهار آور
چه بغض ها که در آیینه ی گلو پژمرد
چه عقده های فرو خورده یی که شد پرپر
پس از تو ،واهمه درباغ، داغ از پی ی داغ
هراس بی کسی ی باغبان و خشم تبر
من ام خلاصه ی دیروز های ناز و نسیم
مرا به یاد بیاور،مرا ز یاد نبر
گلی شکفته نشد ای درخت های جوان
که ترجمان بهارید، باغ را چه خبر؟!
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۶/۲۸ ساعت 13:20 توسط نبی احمدی
|