رازی که باتو داشت ام ،افتاد روی روز

چون راز شب ،که در قدم صبح شد بروز

آیینه یی زصبح برای دل ام بیار!

پیراهنی زماه برای شب ام بدوز!

ای عشق ! ای بشارت دل ها ، مرا بساز!

ای عقل ! ای بلاغت جان  ها مرا بسوز!

تا جان ات از تلالو آیینه پر شود

چشم از زمین بگیر و به خورشید ها بدوز

غم گین ترین پرنده ی بی آشیان منم

آوار ه ی همیشه و هر لحظه و  هنوز ...