|
(برای مقدم مومنی ودردهای مشترک مان )
درآستانه ی ِ خورشید و صبح ِ دیگر تو همیشه چون گُل , پیکِ بهار آورتو همیشه شعر ِ تَر از لحظه هات می ریزد ودر مخیله ی ِ شاعران شناور تو تو دلبخواه و دل انگیز و دوست داشتنی شبیه ِ سرو ,سر افراز و سایه گُستر تو برایت آینه آغوش ِ اشتیاق شده ست زلال ِ چشمه ی ِ خورشید ِنامُکدر تو میان ِ این همه دیوار,بین ِ این همه سنگ به خشک سال ِ محبت فقط برادر تو مباد باتو خزان دست و پنجه نرم کند چنارِسَر به فلک سوده ی ِ تناورتو ! [ 91/02/25 ] [ 0:20 ] [ نبی احمدی ]
فصل ۵
غزل های عاشقانه شعر غنایی مانندشعر پندآموزدامنه ی بسیار گسترده یی دارد و از آن جا که بیان کننده ی احساس و عاطفه و شور عشق است محبوب ترین نوع ِشعر در جهان است.در فارسی قالب اصلی ِ شعر غنایی غزل است اگرچه در همه ی قالب های دیگر از رباعی و قطعه تا مثنوی و قصیده نمونه های موفقی از شعر غنایی داریم. معادل شعر غنایی در غرب لیریک است."لیریک" لغتی یونانی و تعریف متداول آن هم این است: لیریک معمولن شعری ست کوتاه که اغلب بیش از پنجا تا شصت سطر نمی شودو غالبن بین دوازده تا سی سطر است و احساسات و اندیشه های فردی واحد را ( که لزومن این فرد خودشاعرنیست) بیان می کند. ...در هرصورت شعرهای عاشقانه ی ناب اغلب کوتاه هست اندو دلیل آن هم این است که در شعر بلند به ندرت می توان حدت و شدتِ احساس عاطفی را از اول تا آخر حفظ کرد.در واقع در شعر سنتی ِ ماواحد شکل و معنی ,به خصوص پس از حافظ ,اغلب بیت است نه تمام یک شعر یاغزل. اما سعدی از شاعرانِ انگشت شماری ست که غزل هایِ عاشقانه یِ او اغلب ازمطلع تا به مقطع عاشقانه می ماند و,بر خلافِ حافظ, به موضوع های دیگر نمی پردازد.اما این همه یِ مطلب نیست.غزل عاشقانه یِ سعدی بیان عشق انسانی و زمینی و ملموس است که در عین سرشاری از شور و احساس ,والا و فاخراست.مربع ترکیبِ وحشی ِ بافقی هم با این شروعِ معروف : دوستان شرح پریشانی ِ من گوش کنید داستان ِ غم پنهانی ِ من گوش کنید قصه ی ِ بی سر و سامانی ِ من گوش کنید گفت و گوی من و حیرانی ِ من گوش کنید شرح ِ این آتش جان سوز نهفتن تاکی؟ سوخت ام,سوخت ام این راز نهفتن تاکی؟ پر از شور و احساس است اما والا و فاخر نیست.این شعرسک نامه یِ اشک انگیز عاشقانه است وبه هم این دلیل از بند دوم وسوم حوصله یِ خواننده را سرمی برد.شاعر آن قدر سر و صدا و داد وفریاد می کند که مجالی برای هم دلی و اشتراک درتجربه ای عاطفی به خواننده نمی دهد.ساده ترین راه ِ بیانِ ماتم واندوه، اشک ریختن وبرسرکوبیدن است.این دیگر نیازی به وزن و قافیه ندارد.چنین کودکانه شیون و زاری کردن هنری نیست.نفرین نامه ی کفاشِ خراسانی هم نوع دیگری از این سر و صداراه انداختن و ناله ونفرین کردن اسی.شعر احساساتی چیزی ست و شعر پراحساس چیز دیگر.شعر احساساتی ,کم عمق و رقت انگیز است و شعرپراحساس عمیق است و تامل انگیز. از سوی دیگر,غزل های عاشقانه ی حافظ را داریم که والا وفاخراست.اما نه جسمانی ست نه پرشور و احساس.در غزل های حافظ [تنها شاعری که می توان در برابرسعدی در این سنت غزل گویی از او نام برد]غزل هایی هست که از ابتدا تاانتها عاشقانه است,برای مثال غزل هایی با این مطلع ها: هرکه را باخط ِ سبزت سَرِ سودا باشد پای از این دایره بیرون ننهد تا باشد/خ.۱۵۳ گل بی رخ یار خوش نباشد بی باده بهار خوش نباشد/خ.۱۵۹
سروِ چَمانِ من چرامیل ِ چمن نمی کند هم دَم ِ گُل نمی شود ,یار سَمَن نمی کند؟/خ.۱۸۷ سَمَن بویان غبارِ عَم چو بنشینند بنشانند پَری رویان قرارِ دل چو بستیزند,بستانند/خ.۱۸۹ یاد باد آن که نهان ات نظری باما بود رقمِ مِهرِ تو بر چهره یِ ما پیدابود/خ.۲۰۰ گفت ام :غم تو دارم,گفتا : غم ات سَرآید گفت ام که ما هِ من شو, گفتا:اگر بَرآید/خ.۲۲۷ بر نیامَد ار تمنای لب ات کام اَم هنوز بر امیدِ جام لعل اَت ,دُردی آشام اَم هنوز/خ۲۵۹ اما دراین غرل ها سخن از عشق چنان با فاصبه و به دور از احساس است که خود خواننده بدون درگیر شدن با مسایل عاطفی می تواند خود را باشگردهای صناعی حافظ و به گفته ی خود او" صنعت بسیار در عبارت" سرگرم کند.اما وقتی سعدی می گوید: به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن که شبی نخفته باشی به درازنای سالی ویا در هم این غزل به این دوبیت می رسیم: چه نشینی ای قیامت,بنمای سرو ِ قامت به خلافِ سروِ بستان که ندارد اعتدالی که نه امشب آن سماع است که دف خلاص یابد به تپانچه ای و بربط برهد به گوش مالی ک.632 دیگر مجالِ سرگرمی با صنعت نیست.زبانِ شعر چنان شوری بر می انگیزدکه شعر به کشف علل واسبابِ آن بی اعتنا می مانَد.مخاطبِ شعر عاشقانه یِ سعدی ،احساسِ فعالِ درون نگراست و در شعرِ حافظ احساسِ منفعلِ برون نگر.به این غزل از سعدی توجه کنید: یک امشبی که درآغوشِ شاهدِ شکرَم گَرَم چو عود برآتش نَهَند, غم نخورم ببندیک نَفَس ای آسمان دریچه یِ صبح برآفتاب, که امشب خوش است باقمرم ندانم این شبِ قَدر است یا ستاره یِ روز تویی برابرِ من ,یا خیال در نظرم؟ به دین دودیده که امشب تورا همی بینم دریغ باشد فردا به دیگری نگَرَم روان ِ تشنه برآساید از وجودِ فرات مرا فرات زسربرگذشت و تشنه ترم چومی ندیدم ات از شوق بی خبر بودم کنون که با تو نشینم ,ز ذوق بی خبرم سخن بگوی که بیگانه پیشِ ما کس نیست به غیر شمع و همین ساعت اش زبان ببرم میانِ ما به جزاین پیرهن نخواهدبود وگر حجاب شود تا به دامن اَش بدَرَم ک.554
غزل ازآغاز بیان شور و عشق و اشتیاق وصل است,عشقی انسانی و جسمانی که بی هیچ شرمنده گی با کمال شهامت و گستاخی و با نهایت زیبایی و والایی به زبان درمی آید.حالا آن را با غزل زیر از حافظ که درآن به استقبال هم هین غزل رفته است مقایسه کنید: تو هم چو صبحی و من شمعِ خلوتِ سحرم تبسمی کن و جان بین که چون همی سپرم چنین که بردل من داغ زلفِ سرکشِ توست بنفشه زار شود تربت ام چو درگذرم برآستان امیدت گشاده ام درِچشم که یک نظر فکنی خود فکندی از نظرم چه شُکر گویم ات ای خیلِ غم، عفاک الله که روز بی کسی آخر نمی روی زسرم غلامِ مردم چشم اَم که با سیاه دلی هزار قطره ببارد چودرد دل شمرم به هر نظر بتِ ما جلوه می کند لیکن کس این کرشمه نبیند که من همی نگرم به خاکِ حافظ اگر یار بگذرد چون باد زشوق در دلِ آن تنگ نا کفن بدرم خ.317 دراین غزل، بیت بیت، معشوق ناملموس تر,انتزاعی تر و شاعر انفعالی ترو درعین حال صنعت کارتر می شود.هیچ ار آن عشق ِ جسمانی و شور و احساسی که در غزل سعدی دیدیم اثری درآن نیست و این ویژه گی ی غالب غزل های عاشقانه ی حافظ است.ممکن است گفته شود آن غزل سعدی بیان وصل است واین غزل حافظ بیان هجر و این دو رانباید باهم مقایسه کرد,اشتراک در موضوع ندارند.اما این اعتراض بی اساس است.سعدی ده ها غزل در بیان فراق دارد,یکی از دیگری جسمانی تر,پرشورتر ,و والا تر. واقع این است که پس از سعدی دیگر در هیچ غزل ِ عاشقانه، آن عشق ِانسانی ومحسوس وآن گستاخی وشور وسیلان ِ کلام دیده نمی شود. شعر دیگر بیان پرشورِتجربه ی عاطفی نیست.بیتی چون: چنین که بردل ِمن داغ زلف ِسرکش ِتوست بنفشه زار شود چون به تربت ام گذری تنها مضمون سازی و ظریف کاری انتزاعی ست که در یک غزل ِ عاشقانه آب بر آتش ِتیز می زند.در این گونه غزل ها, معشوق،معشوق ادبی ست نه واقعی.می توان نشان دادکه شعر حافظ، بیش تر بازسازی ماهرانه ی ِمضمون های شاعران پیش از اوست.در چنین شعری از تجربه ی شخصیِ عاطفی نمی توان به راحتی سخن گفت.شاعری که در کارِ باز سازی ِتجربه هایِ کلامی دیگران در شکلی کامل تر به اعتبار صنایع ِبدیعی باشد شور عاطفی را درشعرِ خود نابود خواهد کرد.وقتی سعدی می گوید: خروش ام از تفِ سینه ست و ناله از سرِدرد نه چون دگر سخنان کز سرِ مجاز آید ک.514 به نکته یِ دقیقی اشاره می کند.معشوقِ شعرِسعدی معشوق واقعی محسوس است هم چنان که می در شعرِ منوچهری.در شعرِ منوچهری می شی ء ثانویِ تزیینی ِ وادبی نیست,آن را نمی توان به چیز دیگری تعبیرکرد.می, می است وهمه ی قدرت نفوذ و شور و تحرک شعرِمنوچهری هم در هم این است...ادامه دارد
[ 91/02/07 ] [ 2:37 ] [ نبی احمدی ]
ضیاء موحدمتولد ۱۳۲۱،دکترای فلسفه از یونیور سیتی کالج لندن ومدرس فلسفه ی تحلیلی و منطق در دانش گاه های ایران است. آثار ادبی او،گذشته از مقاله های متعدد،شامل دو مجموعه ی :آب های مرده ی مروارید و غراب های سفید وترجمه ی نظریه ی ادبیات نوشته ی آوستن وارن ورنه ولک است. کتاب سعدی ضیاء موحد،در برگیرنده ی هشت فصل جداگانه درباره ی شخصیت،زبان وتاملی درسبک آثار سعدی و... است که دیدگاه های تازه و ناگفته یی را در بردارد. او می گوید:فهرست تمام نوشته های محققان وادیبان مادرباره ی سعدی،در مقایسه با آثار غربیان در بررسی آثار سعدی، چیزی کم تر از آبرو ریزی نیست. کتاب "سعدی"توسط انتشارات طرح نو در سال ۱۳۷۸به چاپ سوم رسیده است.
افصح المتکلمین ادامه مطلب [ 91/01/20 ] [ 0:59 ] [ نبی احمدی ]
[ 90/12/25 ] [ 15:46 ] [ نبی احمدی ]
[ 90/12/10 ] [ 19:22 ] [ نبی احمدی ]
[ 90/11/20 ] [ 0:55 ] [ نبی احمدی ]
[ 90/11/03 ] [ 12:43 ] [ نبی احمدی ]
[ 90/10/22 ] [ 23:45 ] [ نبی احمدی ]
[ 90/10/14 ] [ 19:30 ] [ نبی احمدی ]
[ 90/10/01 ] [ 20:0 ] [ نبی احمدی ]
|
||